عاشقان بیقرار یکدگرند
همه اسفند نار یکدگرند
فرق بین علی و زهرا نیست
این دو آیینه دار یکدگرند
این به آن جلوه داده آن بر این
هر دو سرگرم کار یکدگرند
در نجف باش زائر زهرا
عارفان در مزار یکدگرند
چشم یارند در شمایل هم
این دو عین عیار یکدگرند
این به آن پشت گرم و آن بر این
لاجرم ذوالفقار یکدگرند
درگرفته جمال بین جلال
این معانی شکار یکدگرند
فاطمه ایزد است و ایزد او
این دو پروردگار یکدگرند
در جزا خلق کز سر تشویش
شاهدان فرار یکدگرند
به همان زلف دل پریش قسم
فاطمیون کنار یکدگرند
هر دمم تازه تر از تازه تری می آید
بیدلی می طلبد عشق حقیقی ورنه
دعوی عشق ز هر بی جگری می آید
جوری جنس، مرا فطرس دربارت کن
به من انگار که بی بال و پری می آید
خیمه ات سوخت، دلم سوخت، همه عالم سوخت
شعله ی تو ز کدامین شرری می آید؟
کس ندانست که تو سوخته ای یا زینب
اینقدر هست که بوی جگری می آید
تو چه خورشیدجمالی که طلوع رخ تو
اول طلعت سال قمری می آید
تو مرا سوختی و من همه ی دنیا را
آری از گریه کنان هم هنری می آید
آب پاشی نشود پادری هر چشمی
تا بدانند که یار از چه دری می آید
معنای ظاهری جمله این است که "ای کسانی که ایمان آوردید هر جا که هستید رم کنید."
در این که می گویند "رم از آن" حرفهای مختلفی زده اند. برخی شارحین فرموده اند که این عبارت ناقص وارد شده و بطور کامل به دست ما نرسیده و ظاهرا ادامه ای داشته و مقصود بیان نشده است. مثلا شاید در ادامه می خواستند بگویند که ازآن فلانی یعنی مال فلانی باشد. و البته احتمالات دیگری هم داده اند. برخی شارحین و مفصرین دیگر هم نظراتی داشته اند که در این مقال نمی گنجد و البته ما به یکی دیگر از آنها اشاره ای می کنیم و در نهایت نظر اصلی خود را می نویسیم. در یکی از کتب خطی در حاشیه ی شرح کبیر بر این عبارت این طور آمده:
"و هذه عبارت کبری من اعاظم المعانی و لیس لها ند و لا ضد و لا لحروفه معاند. بل هذه جوهرة کونیه و مصدرة مکنونیه. و هذه العبارة معتنی بها و یستفید منها فعل الامر بان یکونوا مومنین فی رمی الشیطات الذی یزیدهم ذنبا الی ذنب الخ"
ومن که محمد سهرابی باشم این گونه این عبارت را شرح می دهم که رم در لغت به معنی فرار ناگهانی است از چیزی که موجبات رعب و وحشت را فراهم کند. از نیز حرف اضافه ای است که در زبان به کار می رود. آن نیز از اسمای اشاره است و البته اشاره به دور است.
از کل عبارت این معنی مستفاد می شود که گویا فرار از چیزی یا مطلبی یا کسی مورد نظر گوینده بوده و این نکته که فرموده اند "و اعوذ بک منک" هم موید این معناست. البته در کتبی هم دیده ام که " و اعوذ بالرحمن منک ان کنت تقیا او غیر تقی" و خوب روشن است که از اعوذ معنی پناهندگی و فراری از روی وحشت استفاده می شود. الغرض به نظر حقیر "رم از آن" قابلیت تعمیم داشته و ما می توانیم بگوییم رم از این رم از او و رم از هر چیز دیگر که وجود داشته باشد. حتی خدای کریم. لذا رم از ما به سوی خداست و رم از خدا باز هم به سوی اوست. نهایتا ما می توانیم با یک سلسله رم کردنهای متناوب خود آهوی دشت جمال باشیم.
در نهایت این طور نتیجه می گیرم که "رم از آن" عبارتی است حاوی یک دستور الهی که به تمام انسانها رسیده است. خوب است که بدانیم یکی از ماههای سال نیز به همین فرار نسبت داده شده است و مومنین خدا می توانند یک ماه بدون هیچ مزاحمی فرار کنند. و البته در پایان ماه نیز به بهترین رمنده ها جوایزی تعلق خواهد گرفت از قبیل سفر حج و غیره.
روزه ی شما قبول بیفتد.
اول قدم آن است جگر داشته باشد
جز گریه ی طفلانه ز من هیچ نیاید
دیوانه محال است خطر داشته باشد
با ما جگری هست که دست دگران نیست
از جرات ما کیست خبر داشته باشد؟!
اینجا که حرام است پریدن ز لب بام
رحم است بر آن مرغ که پر داشته باشد
تیغ کرم تو بکند کار خودش را
هر چند گدای تو سپر داشته باشد
در فضل تو امید برای چه نبندم
جایی که شب امید سحر داشته باشد
چون شمع سحرگاه مرا کشته ی خود کن
حیف است که گریان تو سر داشته باشد
بگشای در سینه ی ما را به رخ خویش
شاید که دلم میل سفر داشته باشد
می گریم و امید که آن روز بیاید
بنیاد مرا سیل تو برداشته باشد
رحمت به گدایی که به غیر تو نزد روی
هرچند که خلق تو گهر داشته باشد
خورشید قیامت چه کند سوختگان را
در شعله کجا شعله اثر داشته باشد؟
ما را سر این گریه به دوزخ نفروشند
حاشا که شرر هیزم تر داشته باشد
ما حوصله ی صف کشی حشر نداریم
باید که جنان درب دگر داشته باشد
ما را به صف حشر معطل نکن ای دوست
هر چند که خود قند و شکر داشته باشد
دانی ز چه رو زر طلبیدم ز در تو
چون وقت گدا قیمت زر داشته باشد
ما در تو گریزیم ز گرمای قیامت
مادر چو فراری ز پسر داشته باشد
جز گریه رهی نیست به سرمنزل مقصود
هیهات که این خانه دو در داشته باشد
عدلش نرود زیر سوال آن شه حاکم
گر چند نفر را به نظر داشته باشد
گفتی که بیایید ولی خلق نشستند
درد است که شه سائل کر داشته باشد
بدمست را عتاب تو میخانه می کند
از قابلیت تو لیاقت گرفت دل
شب پره را جمال تو پروانه می کند
سیل غریبانه خانه ی ما را نمی برد
این آب جوشش از دل این خانه می کند
بالا نشست هرکه به مردم امیر شد
دل زامر دیده میل به جانانه می کند
سائل امانتی است که رد کردنش بد است
محتاج را کریم ز سر وا نمی کند
ارثی است از خلیل که افتاده دست ما
این معجزه که گریه ی مستانه می کند
مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟
زلف تو را حکایت ما شانه می کند
هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات
تشییع چند بیت غریبانه می کند
این شرر خار و خس نمی داند
جان آقا مرا به کس نفروش
طفلک دل هوس نمی داند
بانگ خاموش گریه های مرا
های و هوی جرس نمی داند
کس جلودار این سرشک نشد
مستی ما عسس نمی داند
عاشقی را شروع و پایان نیست
بیدلی پیش و پس نمی داند
هرکه دمخور شده به وحی دمت
نفسش را نفس نمی داند
می تپد در برون سینه دلم
مرغ عارف قفس نمی داند
هر که قدر سرشک را نشناخت
قدر بال مگس نمی داند
خار آزموده رغبت محمل نمی کند
این طفل را به چوب جدایی فلک نکن
کاو جز کتاب درد حمایل نمی کند
ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست
حاجی همیشه طی منازل نمی کند
جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است
مقتول فکر شادی قاتل نمی کند
چون ما سزای جور و جفا با جفا مده
عاقل جدل به کرده ی جاهل نمی کند
بر مبطل نماز بیا و نماز کن
خون مرا نماز تو باطل نمی کند
تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین
حاتم نظر به کاسه ی سائل نمی کند
شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد
غیر از خرابه گنج که منزل نمی کند
عفا الله عنا و عنکم.
یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما
ما قافله ی پیرهن حسن تو هستیم
بو می شنوی جای صدای جرس از ما
یا امر کن از بال و پرم سرمه بگیرند
یا اینکه بشویند گناه قفس از ما
لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست
زیرا اثر از ما نتوان یافت پس از ما
ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم
کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از ما
در محکمه ات نوبت و انصاف روادار
اول تو ز ما جان بستان و سپس از ما
یک جلوه سفر کردن ما تا چمن از تو
چسبیدن دامان تو چون خار و خس از ما
وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب
وقت بهار شاد به آب و گیا شدم
خود جنابش فرموده:
"شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: "قولوا الحق و لو علی انفسکم. " شبی در خواب دیدم یکی مرا گفت: "چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر به هوش باشی بهتر." من جواب گفتم که "حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید" چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار کرد و باد خود گفتم که " از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم." ."
واین بنده ی خدا از باده توبه کرده بود و رفته بود به کعبه و خود را مالانده بود به در و دیوار کعبه که استغفرالله و اتوب الیه و بعد رفته بود مصر و افتاده بود توی تور اسماعیلیه ای ها و خیال کرده بود که حالا کارش درست شده و البته ما چه می دانیم؟ شاید خدا از او قبول کرده باشد که "حالا تو همینجوری هم بیای پیش ما خیلی خوبه." فرقه ی مذکور به دوست عزیز ما لقب آقا حجت داده بودند و او هم زود آمده بود خراسان و به همه گفته بود که ای جماعت نادان دور من جمع بشوید که من حجت خدا بر شما هستم و امام زمان (جناب آقای المستنصر خان فاطمی) به ما گفته که برو مردم را آدم کن و من آمده ام که شما را آدم کنم.
آقا حجت رفته بود خراسان و شروع کرده بود که من ال میکنم و بل میکنم و شراب بد است و کعبه خوب است و خلیفه جاکش است و فعلا هفت امامی ها از همه بهترند و من هم حجت شما هستم.
خبر که به خلیفه ی جاکش بغداد رسید پیغام داده بود به غرنوی ها که پدر فلان کس را دربیاورید و آنها هم آقا حجت را از خراسان اندخته بودند بیرون که برو یکجای دیگر زندگی کن. و البته اصح این است که آقا حجت فرار کرده است و به افغانستان امروز ما رفته و یک عده مثل خودش را پیدا کرده است که از مستنصر خان فاطمی خوششان می آمده و جایی بوده به نام یمگان که البته چند تا ا سم دیگر هم داشته است. بگذریم حالا.
خسروخان شروع کرده بود به شعر گفتن از نوع فارسی و عربی (و البته عربی آن الان موجود نیست و فقط می شود از فارسی آن چیزهایی را دید) و خلاصه به همه گفته بود که کسایی و اینها و امثال ذلک باید بروند بوق بزنند چراکه حرفهای آقایان کهنه شده و امروز این منم که حرف جدید دارم و حامی نسل جوانم. و اگر در آن گیر و دار مذاهب که جاکش بغداد از هر که خوشش نمی آمده انگ رافضی و قرمطی بودن را به او می زده جاداشت که آقا حجت لااقل بخاطر تشیع اثنی عشری مرحوم کسایی مروزی علم حمایت از اشعار او را بلند می کرده است ولی از آنجا که مستنصرخان فاطمی گفته بود تو حجت خدا بر مردم خراسان هستی آقاحجت ما کسایی مرحوم را هم جزو بندگان گذشته ی خود می دانسته که توفیق درک محضر حجت خود را نداشته است.
آقایی که شما باشی(خانم ها هم می توانند این متن را بخوانند) آقا حجت بنا را گذاشته بود که من پرچم دار تقوی هستم و تشیع یعنی همین و بس. شروع کرده بود به تازاندن به فقه عامه و انصافا در این یک مورد خوب قهوه ای کرده همه را. از حنبل گرفته تا تنبل و زرنگ و کودن و حنفی منفی و اینها. رحم هم نکرده. از صدور جواز نگهداری گلابی در خانه به واسطه ی حکم مالک و فتوای خوردن ساکی (شراب مثلث) توسط حنفی گرفته تا حلیت لواط همه را گفته.
به هر حال شخصیت جالبی داشته و هر جا می رفته غوغا می کرده ولی ای کاش اسماعیلیه را انتخاب نمی کرد تا تشیعش کامل می شد.
غفرالله لنا و له