تبليغاتX
ابر و باده
اشعار و دست نوشته های محمد سهرابی
آیینه را نگاه تو دیوانه می کند

بدمست را عتاب تو میخانه می کند

 

از قابلیت تو لیاقت گرفت دل

شب پره را جمال تو پروانه می کند

 

سیل غریبانه خانه ی ما را نمی برد

این آب جوشش از دل این خانه می کند

 

بالا نشست هرکه به مردم امیر شد

دل زامر دیده میل به جانانه می کند

 

سائل امانتی است که رد کردنش بد است

محتاج را کریم ز سر وا نمی کند

 

ارثی است از خلیل که افتاده دست ما

این معجزه که گریه ی مستانه می کند

 

مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟

زلف تو را حکایت ما شانه می کند

 

هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات

تشییع چند بیت غریبانه می کند

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:46  توسط محمد سهرابی  | 

عشق ما کار و کس نمی داند

این شرر خار و خس نمی داند

 

جان آقا مرا به کس نفروش

طفلک دل هوس نمی داند

 

بانگ خاموش گریه های مرا

های و هوی جرس نمی داند

 

کس جلودار این سرشک نشد

مستی ما عسس نمی داند

 

عاشقی را شروع و پایان نیست

بیدلی پیش و پس نمی داند

 

هرکه دمخور شده به وحی دمت

نفسش را نفس نمی داند

 

می تپد در برون سینه دلم

مرغ عارف قفس نمی داند

 

هر که قدر سرشک را نشناخت

قدر بال مگس نمی داند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 14:21  توسط محمد سهرابی  | 

کس درد را به ناز تو کامل نمی کند

خار آزموده رغبت محمل نمی کند

 

این طفل را به چوب جدایی فلک نکن

کاو جز کتاب درد حمایل نمی کند

 

ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست

حاجی همیشه طی منازل نمی کند

 

جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است

مقتول فکر شادی قاتل نمی کند

 

چون ما سزای جور و جفا با جفا مده

عاقل جدل به کرده ی جاهل نمی کند

 

بر مبطل نماز بیا و نماز کن

خون مرا نماز تو باطل نمی کند

 

تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین

حاتم نظر به کاسه ی سائل نمی کند

 

شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد

غیر از خرابه گنج که منزل نمی کند

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:36  توسط محمد سهرابی  | 

در پست گذشته که پاکش کردم مطالبی نوشته بودم و در آن چیزی هم راجع به شعر های جناب سازگار گنجانده بودم. یک آدم یخ و بی نمک به هوای اینکه من معترض به خود حضرت سازگار هستم یک بی ادبی نسبت به آن بزرگوار کرد و در پیامی که برایم گذاشته بود چرندی نوشت. از آن روز تا حالا بنده سخت گرفته هستم و پریشان. آن آقا باید بدانند که حضرت آقای سازگار و امثالهم حفظهم الله تعالی تاج سر تمام نوکران سیدالشهدا علیهم السلام هستند. ظاهرا تا افراد کم جنبه و بی سواد وجود دارند باید در وادی نقد شعر دست به عصا راه رفت و الا یا تو را در مقابل افراد قرار می دهند و یا نسبت به افراد بی ادبی می کنند.

 

عفا الله عنا و عنکم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:23  توسط محمد سهرابی  | 

جز خویش مجو رغبت دیدار  کس از ما

یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما

 

ما قافله ی پیرهن حسن تو هستیم

بو  می شنوی جای صدای جرس  از ما

 

یا امر  کن از بال و پرم سرمه بگیرند

یا اینکه بشویند  گناه قفس از  ما

 

لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست

زیرا اثر  از ما نتوان یافت پس از ما

 

ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم

کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از  ما

 

در محکمه ات نوبت و انصاف روادار

اول تو ز ما جان بستان و سپس از  ما

 

یک جلوه  سفر کردن ما تا چمن از تو

چسبیدن دامان تو چون خار  و خس از ما

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 9:10  توسط محمد سهرابی  | 

قصیده های ناصرخسرو را می خواندم که رسیدم به این بیت که :

وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب

وقت بهار شاد به آب و گیا شدم

 

خود جنابش فرموده:

"شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر  صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: "قولوا الحق و لو علی انفسکم. " شبی در خواب دیدم یکی مرا گفت: "چند خواهی خوردن از  این شراب که خرد  از  مردم زایل کند. اگر  به هوش باشی بهتر." من جواب گفتم که "حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. چیزی باید  طلبید که خرد و هوش را بیفزاید" چون از  خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار  کرد و باد خود گفتم که " از  خواب دوشین بیدار  شدم باید که از خواب چهل ساله نیز  بیدار گردم." ."

 

واین بنده ی خدا از  باده توبه کرده بود و رفته بود به کعبه و خود را مالانده بود به در و دیوار کعبه که استغفرالله و اتوب الیه و بعد رفته بود مصر و افتاده بود توی تور اسماعیلیه ای ها و خیال کرده بود که حالا کارش درست شده و البته ما چه می دانیم؟ شاید خدا از او قبول کرده باشد که "حالا تو همینجوری هم بیای پیش ما خیلی خوبه." فرقه ی مذکور به دوست عزیز  ما لقب آقا حجت داده بودند و او هم زود آمده بود خراسان و به همه گفته بود که ای جماعت نادان دور من جمع بشوید که من حجت خدا بر شما هستم و امام زمان (جناب آقای المستنصر خان فاطمی) به ما گفته که برو مردم را آدم کن و من آمده ام که شما را آدم کنم.

 

آقا حجت رفته بود خراسان و  شروع کرده بود که من ال میکنم و بل میکنم و شراب بد است و کعبه خوب است و خلیفه جاکش است و فعلا هفت امامی ها از همه بهترند و من هم حجت شما هستم.

خبر  که به خلیفه ی جاکش بغداد  رسید  پیغام داده بود به غرنوی ها که پدر فلان کس را دربیاورید و آنها هم آقا حجت را از خراسان اندخته بودند بیرون که برو یکجای دیگر زندگی کن. و البته اصح این است که آقا حجت فرار کرده است و به افغانستان امروز ما رفته و یک عده مثل خودش را پیدا کرده است که از مستنصر خان فاطمی خوششان می آمده و جایی بوده به نام یمگان که البته چند تا ا سم دیگر هم داشته است. بگذریم حالا.

خسروخان شروع کرده بود به شعر گفتن از نوع فارسی و عربی (و البته عربی آن الان موجود نیست و فقط می شود از فارسی آن چیزهایی را دید) و خلاصه به همه گفته بود که کسایی و اینها و امثال ذلک باید  بروند بوق بزنند چراکه حرفهای آقایان کهنه شده و امروز این منم که حرف جدید دارم و حامی نسل جوانم. و اگر در آن گیر و دار مذاهب که جاکش بغداد از هر  که خوشش نمی آمده  انگ رافضی و قرمطی بودن را به او می زده جاداشت که آقا حجت لااقل بخاطر تشیع اثنی عشری مرحوم کسایی مروزی علم حمایت از  اشعار او را بلند می کرده است ولی از آنجا که مستنصرخان فاطمی گفته بود تو حجت خدا بر مردم خراسان هستی آقاحجت ما  کسایی مرحوم را هم جزو بندگان گذشته ی خود می دانسته که توفیق درک محضر حجت خود را نداشته است.

 

آقایی که شما باشی(خانم ها هم می توانند این متن را بخوانند) آقا حجت بنا را گذاشته بود که من پرچم دار تقوی هستم و تشیع یعنی همین و بس. شروع کرده بود به تازاندن به فقه عامه و انصافا در این یک مورد خوب قهوه ای کرده همه را. از حنبل گرفته تا تنبل و زرنگ و کودن و حنفی منفی و اینها. رحم هم نکرده. از صدور جواز نگهداری گلابی در خانه به واسطه ی حکم مالک و فتوای خوردن ساکی (شراب مثلث) توسط حنفی گرفته تا حلیت لواط همه را گفته.

به هر  حال شخصیت جالبی داشته و هر جا می رفته غوغا می کرده ولی ای کاش اسماعیلیه را انتخاب نمی کرد تا تشیعش کامل می شد.

 

غفرالله لنا و له

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 12:49  توسط محمد سهرابی  | 

در اواخر محرم الحرام بود که سخت بیمار شد و شدیدا تب کرد و چند روز بعد خوب شد و غسلی کرد و نمازی گزارد و شکر خدا را بجای آورد.

همه فکر کردند که دیگر بیماری سراغش نخواهد رفت. اهل و عیالش شاد بودند ولی او خود از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد با خبر بود. آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد. روز چهار شنبه چهارم ماه صفر باز هم تب کرد و افتاد به بستر بیماری و پنجم صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری با همه خداحافظی کرد و رفت  آنگونه رفت که حتی خودش هم با خبر نشد و از خود فقط زخمهایش را باقی گذاشت. بیدل که خوابید  تازه انگار زخمهایش بیدار شده باشند شروع کردند به جلوه فروشی که ما چنینیم و چنانیم. زخمهایش آنقدر زخمند که پس از این همه سال سرخ مانده اند و هیچ کس جگر رویایی با آنها را ندارد تا بپرسد که شما از دل کدام تیغ مبارک تراویده اید و از کدام نشئه ی فارغ از مرهم می آیید.    

بیدل که چشمش رابست و دلش وا شد از بالینش یک غزل پیدا کردند و یک رباعی و این آخرین پاره های جگر بیدل بود که از دهانش بیرون ریخته بود و روی کاغذ را رنگین کرده بود. وآن رباعی این بود:

بیدل کلف سیاه پوشی نشوی

تشویش گلوی نوحه جوشی نشوی

بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد

مرگت سبک است بار دوشی نشوی

 

آیینه اش زلال باد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:46  توسط محمد سهرابی  | 

بگذار  تو را حساب آدم نکنند

بگذار تو را به خویش محرم نکنند

دایم به بزرگان نرسد فضل و شرف

انگشت بزرگ را به خاتم نکنند

 

 

 

جان باش که ابتدای جانان باشی

تن را بگذار تا همه جان باشی

از بار تعلقات رویت سیه است

گرچه گل آفتاب گردان باشی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:39  توسط محمد سهرابی  | 

چند تا شعر زده بودم توی وب. نمی دونم چی شد که همه رو پاک کردم. این پست رو امروز میذارم برای مطالعه ی شما. البته این شعر از  سروده های امسال نیست. همینطوری از کتاب انتخابش کردم و نوشتم.

 

اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند

این خاک احترام به دریا نمیکند

 

شهر پر از هوی نفسم را گرفته است

اینجا کسی هوای مسیحا نمیکند

 

دنیا مرا برای خودش خواست ای رفیق

شیطان که فکر آدم و حوا نمیکند

 

پای تو کم کسی ز خودش دست شسته است

اینجا کسی مسافرت از ما نمیکند

 

نامت برای رفع بلا روی تاقچه است

ورنه کسی نگاه به آقا نمیکند

 

از سیر چشمهای تو فیضی نمی برد

قومی که میل عالم بالا نمیکند

 

شبهای عاشقان چقدر طول می کشد

ما را جدا ز خود شب یلدا نمی کند

 

خون می خوریم و شکر خداوند می کنیم

با ما فراق بهتر از این تا نمی کند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 14:51  توسط محمد سهرابی  |