وقت خزان به بار رزان شد دلم خراب
وقت بهار شاد به آب و گیا شدم
خود جنابش فرموده:
"شراب پیوسته خوردمی. پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم می فرماید: "قولوا الحق و لو علی انفسکم. " شبی در خواب دیدم یکی مرا گفت: "چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند. اگر به هوش باشی بهتر." من جواب گفتم که "حکما جز این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند." جواب داد که "بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد. چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید" چون از خواب بیدار شدم آن حال تمام بر یادم بود. بر من کار کرد و باد خود گفتم که " از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم." ."
واین بنده ی خدا از باده توبه کرده بود و رفته بود به کعبه و خود را مالانده بود به در و دیوار کعبه که استغفرالله و اتوب الیه و بعد رفته بود مصر و افتاده بود توی تور اسماعیلیه ای ها و خیال کرده بود که حالا کارش درست شده و البته ما چه می دانیم؟ شاید خدا از او قبول کرده باشد که "حالا تو همینجوری هم بیای پیش ما خیلی خوبه." فرقه ی مذکور به دوست عزیز ما لقب آقا حجت داده بودند و او هم زود آمده بود خراسان و به همه گفته بود که ای جماعت نادان دور من جمع بشوید که من حجت خدا بر شما هستم و امام زمان (جناب آقای المستنصر خان فاطمی) به ما گفته که برو مردم را آدم کن و من آمده ام که شما را آدم کنم.
آقا حجت رفته بود خراسان و شروع کرده بود که من ال میکنم و بل میکنم و شراب بد است و کعبه خوب است و خلیفه جاکش است و فعلا هفت امامی ها از همه بهترند و من هم حجت شما هستم.
خبر که به خلیفه ی جاکش بغداد رسید پیغام داده بود به غرنوی ها که پدر فلان کس را دربیاورید و آنها هم آقا حجت را از خراسان اندخته بودند بیرون که برو یکجای دیگر زندگی کن. و البته اصح این است که آقا حجت فرار کرده است و به افغانستان امروز ما رفته و یک عده مثل خودش را پیدا کرده است که از مستنصر خان فاطمی خوششان می آمده و جایی بوده به نام یمگان که البته چند تا ا سم دیگر هم داشته است. بگذریم حالا.
خسروخان شروع کرده بود به شعر گفتن از نوع فارسی و عربی (و البته عربی آن الان موجود نیست و فقط می شود از فارسی آن چیزهایی را دید) و خلاصه به همه گفته بود که کسایی و اینها و امثال ذلک باید بروند بوق بزنند چراکه حرفهای آقایان کهنه شده و امروز این منم که حرف جدید دارم و حامی نسل جوانم. و اگر در آن گیر و دار مذاهب که جاکش بغداد از هر که خوشش نمی آمده انگ رافضی و قرمطی بودن را به او می زده جاداشت که آقا حجت لااقل بخاطر تشیع اثنی عشری مرحوم کسایی مروزی علم حمایت از اشعار او را بلند می کرده است ولی از آنجا که مستنصرخان فاطمی گفته بود تو حجت خدا بر مردم خراسان هستی آقاحجت ما کسایی مرحوم را هم جزو بندگان گذشته ی خود می دانسته که توفیق درک محضر حجت خود را نداشته است.
آقایی که شما باشی(خانم ها هم می توانند این متن را بخوانند) آقا حجت بنا را گذاشته بود که من پرچم دار تقوی هستم و تشیع یعنی همین و بس. شروع کرده بود به تازاندن به فقه عامه و انصافا در این یک مورد خوب قهوه ای کرده همه را. از حنبل گرفته تا تنبل و زرنگ و کودن و حنفی منفی و اینها. رحم هم نکرده. از صدور جواز نگهداری گلابی در خانه به واسطه ی حکم مالک و فتوای خوردن ساکی (شراب مثلث) توسط حنفی گرفته تا حلیت لواط همه را گفته.
به هر حال شخصیت جالبی داشته و هر جا می رفته غوغا می کرده ولی ای کاش اسماعیلیه را انتخاب نمی کرد تا تشیعش کامل می شد.
غفرالله لنا و له
همه فکر کردند که دیگر بیماری سراغش نخواهد رفت. اهل و عیالش شاد بودند ولی او خود از آنچه قرار بود اتفاق بیفتد با خبر بود. آدم که بیدل شد از همه چیز سر در می آورد. روز چهار شنبه چهارم ماه صفر باز هم تب کرد و افتاد به بستر بیماری و پنجم صفر سال ۱۱۳۳ هجری قمری با همه خداحافظی کرد و رفت آنگونه رفت که حتی خودش هم با خبر نشد و از خود فقط زخمهایش را باقی گذاشت. بیدل که خوابید تازه انگار زخمهایش بیدار شده باشند شروع کردند به جلوه فروشی که ما چنینیم و چنانیم. زخمهایش آنقدر زخمند که پس از این همه سال سرخ مانده اند و هیچ کس جگر رویایی با آنها را ندارد تا بپرسد که شما از دل کدام تیغ مبارک تراویده اید و از کدام نشئه ی فارغ از مرهم می آیید.
بیدل که چشمش رابست و دلش وا شد از بالینش یک غزل پیدا کردند و یک رباعی و این آخرین پاره های جگر بیدل بود که از دهانش بیرون ریخته بود و روی کاغذ را رنگین کرده بود. وآن رباعی این بود:
بیدل کلف سیاه پوشی نشوی
تشویش گلوی نوحه جوشی نشوی
بر خاک بمیر و همچنان رو بر باد
مرگت سبک است بار دوشی نشوی
آیینه اش زلال باد.
بگذار تو را به خویش محرم نکنند
دایم به بزرگان نرسد فضل و شرف
انگشت بزرگ را به خاتم نکنند
جان باش که ابتدای جانان باشی
تن را بگذار تا همه جان باشی
از بار تعلقات رویت سیه است
گرچه گل آفتاب گردان باشی
اینجا کسی برای تو جا وا نمیکند
این خاک احترام به دریا نمیکند
شهر پر از هوی نفسم را گرفته است
اینجا کسی هوای مسیحا نمیکند
دنیا مرا برای خودش خواست ای رفیق
شیطان که فکر آدم و حوا نمیکند
پای تو کم کسی ز خودش دست شسته است
اینجا کسی مسافرت از ما نمیکند
نامت برای رفع بلا روی تاقچه است
ورنه کسی نگاه به آقا نمیکند
از سیر چشمهای تو فیضی نمی برد
قومی که میل عالم بالا نمیکند
شبهای عاشقان چقدر طول می کشد
ما را جدا ز خود شب یلدا نمی کند
خون می خوریم و شکر خداوند می کنیم
با ما فراق بهتر از این تا نمی کند