بدمست را عتاب تو میخانه می کند
از قابلیت تو لیاقت گرفت دل
شب پره را جمال تو پروانه می کند
سیل غریبانه خانه ی ما را نمی برد
این آب جوشش از دل این خانه می کند
بالا نشست هرکه به مردم امیر شد
دل زامر دیده میل به جانانه می کند
سائل امانتی است که رد کردنش بد است
محتاج را کریم ز سر وا نمی کند
ارثی است از خلیل که افتاده دست ما
این معجزه که گریه ی مستانه می کند
مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟
زلف تو را حکایت ما شانه می کند
هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات
تشییع چند بیت غریبانه می کند
این شرر خار و خس نمی داند
جان آقا مرا به کس نفروش
طفلک دل هوس نمی داند
بانگ خاموش گریه های مرا
های و هوی جرس نمی داند
کس جلودار این سرشک نشد
مستی ما عسس نمی داند
عاشقی را شروع و پایان نیست
بیدلی پیش و پس نمی داند
هرکه دمخور شده به وحی دمت
نفسش را نفس نمی داند
می تپد در برون سینه دلم
مرغ عارف قفس نمی داند
هر که قدر سرشک را نشناخت
قدر بال مگس نمی داند
خار آزموده رغبت محمل نمی کند
این طفل را به چوب جدایی فلک نکن
کاو جز کتاب درد حمایل نمی کند
ماندن به راه وصل کم از طوف خانه نیست
حاجی همیشه طی منازل نمی کند
جز ما که مرگمان هنر رقص بسمل است
مقتول فکر شادی قاتل نمی کند
چون ما سزای جور و جفا با جفا مده
عاقل جدل به کرده ی جاهل نمی کند
بر مبطل نماز بیا و نماز کن
خون مرا نماز تو باطل نمی کند
تو جود خود نگه کن و بخل مرا مبین
حاتم نظر به کاسه ی سائل نمی کند
شه را مگر خرابی ما سوی ما کشد
غیر از خرابه گنج که منزل نمی کند
عفا الله عنا و عنکم.
یا اینکه بگو هجر بگیرد نفس از ما
ما قافله ی پیرهن حسن تو هستیم
بو می شنوی جای صدای جرس از ما
یا امر کن از بال و پرم سرمه بگیرند
یا اینکه بشویند گناه قفس از ما
لطفی کن و دریاب مرا تا نفسی هست
زیرا اثر از ما نتوان یافت پس از ما
ما را هوس آن است که با مرگ برقصیم
کو تیغ تو تا کام برآرد هوس از ما
در محکمه ات نوبت و انصاف روادار
اول تو ز ما جان بستان و سپس از ما
یک جلوه سفر کردن ما تا چمن از تو
چسبیدن دامان تو چون خار و خس از ما