بدمست را عتاب تو میخانه می کند
از قابلیت تو لیاقت گرفت دل
شب پره را جمال تو پروانه می کند
سیل غریبانه خانه ی ما را نمی برد
این آب جوشش از دل این خانه می کند
بالا نشست هرکه به مردم امیر شد
دل زامر دیده میل به جانانه می کند
سائل امانتی است که رد کردنش بد است
محتاج را کریم ز سر وا نمی کند
ارثی است از خلیل که افتاده دست ما
این معجزه که گریه ی مستانه می کند
مردم ز فهم نازک دلبر چه دیده اند؟
زلف تو را حکایت ما شانه می کند
هر کس مرا به دوش بگیرد پس از ممات
تشییع چند بیت غریبانه می کند